پرسید کدام راه نزدیک تر است؟
گفتم به کجا؟
گفت به خلوتگه دوست!
گفتم: تو مگر فاصله ای میبینی بین آن کس که دل ما همه منزلگه اوست...
|
پرسید کدام راه نزدیک تر است؟ گفتم به کجا؟ گفت به خلوتگه دوست! گفتم: تو مگر فاصله ای میبینی بین آن کس که دل ما همه منزلگه اوست... + نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
امروز بیناتر از من کیست که ترا میبینم؟ شنواتر از من کیست که سخن ترا میشنوم؟ و گویاتر از من کیست که از تو سخن میگویم؟ و داراتر از من کیست که ترا دارم؟ + نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
آن حس زیبایی ست که در تاریکی صحرا،زمانیکه هراس مرگ میدزدد سکوتم را، یکی مثل نسیم دشت میگوید: کنارت هستم ای تنها... + نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
مسافر غریبه یه راه بی نشونم میخوام برم گم بشم اینجا دیگه نمونم هوای اینجا واسه نفس کشیدن کمه برای زخم کهنه رها شدن مرحمه + نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
سهراب گفت: تا شقايق هست زندگي بايد کرد...
دوستی پرسید چه جوری باید چشمامون رو بشوریم؟ دکتر علي شريعتي: "در دنيايي که همه به دنبال چشمان زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش " درون زندگی همه ی ماها بدون شک شقایقی هست اگر چه کوچک. آخه خدا خودش به بندش فرموده از تو حرکت از من برکت. خدا خودش فرموده تو یه قدم به طرفم بیا تا من 10 قدم بسوی تو بیام. پس شقایق هرکس بسته به حرکت خود ما آدما داره و البته جنبمون. اگه جنبه و درک شقایق ها رو داشته باشیم، شقایقی هم هست و خدایی که در این نزدیکی ست. یعنی نه آسایش مطلق و نه سختی مطلق. چرا که دنیا مطلق نیست. دنیا ناقصه. پس اگه بدنبال مطلقیم باید جای دیگه ای رو در نظر بگیریم.اما از همین جا باید شروع کرد. از همین پل دنیا باید عبور کرد با همه سختی ها و آسونی هاش تا به مطلق اصلی رسید! تا به بی نهایت رسید! تا به آسایش ابدی رسید...! *زندگي پرماجراي سوفيا لورن، خود به يک فيلمنامهاي غريبشباهت دارد: او "بچهي نامشروعي" بود که با مادرش، در يکي از محلههاي فقيرنشين ناپل زندگي ميکرد و امروز، جهان سينما به داشتن چنين ستارهاي افتخار ميکند! + نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
امروز برای چندمین بار سعی کردم واسه یکبار هم که شده از ته دلم یه نفس عمیق بکشم.اما انگار دوباره مانع های همیشگی مثل سد راه گلومو بستنو نذاشتن این کار به انجام بکشه.مثل همیشه... حالا این موانع چین از کجا اومدن خودم هم گاهی میمونم! از مرور خاطرات همیشه هراس داشتم چون چیزای خوبی یادم نمیاد.تا بوده همیشه زندگیم با حوادث نه چندان خوبی همراه بوده. شاید اونقدر زیاد که اگه گه گاهی یه اتفاق خوب هم واسم رخ بده و بشه خاطره، اون خاطرات بد مثل ابرای پاییزی جلوشو میگیرن و نمیذارن خودشو نشون بده و لبخندی حاصل از رضایت عمر چند سالم بر لبانم نقش ببنده... هـــــــــــی چه دنیای خسیسیه. تا میایم عادت کنیم به چیزی یا کسی که وجودش واسمون لازمه و بهمون آرامش و امید میده ازمون میگیره. چند روزه که باز یاد خاطره ی تلخ سال گذشته م میفتم و اون موقع دیگه نه رویایی میشناسم و نه حقیقتی. دلم گرفته نمیدونم چرا مثه اینکه باز قاطی کردم.خدایا...
+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
و اما تو ای آغاز همه هستی و ای کسی که وجودت مطلقست. وجودی که هیچ چیز و هیچ کسی نمیتواند آنرا از ما دریغ کند مگر آنکه خود خواهان آن باشی... مرا دریاب! دریاب ای بهترین که من تنها و غریبم و اگر با من بمانی تنهایی معنایی در ذهن خسته ی من ندارد. کمکم کن! کمکم کن تا آن باشم که تو خواهی. من عاشق توام و به امید وصلت تمام شب را با آن سیاهی طی میکنم تا سپیده سر زند و آنگاه از روز با آن روشنی که از عظمت خورشید تو دارد میگذرم تا قریب تو شوم. و اما یاد توست که مرا آرامش میبخشد و امید زندگانی میدهد و نفسی به عمیقی عمیق ترین دریاها و حتی بیشتر... + نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
خداوندا ! مگر نهاينکه من نيز چون تو تنهايم با این تفاوت که من فقیرم و تو غنی پس مرا درياب و به سوي خويش بازگردان دستان مهربانت را بگشا که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...
+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
آره زندگيمو باختم توي غربت کلبه ساختم خسته و بي کس و تنها با بديها دنيا ساختم آره قلب من شکسته ، دل به اين دنيا نبسته اي خدا خودت گواهي ، دل من دل به تو بسته آره از دنيا بريدم ،گاهي از دلم کشيدم که چرا مثه يه قطره از رو برگ غم چکيدم آسمون پر از ستارست، هر کسي ستاره داره ولي حيف ستاره ي من، بي فروغ جون نداره توي اون شباي تلخم، گريه شد مرحم دردم اي فلک اي چرخ بي رحم،من نمردم از استوارم + نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد...
+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
بی آنکه بداني. دوستت خواهم داشت ................بي آنكه بگويم . درد دل خواهم گفت............بي هيچ كلامي . گوش خواهم داد ....................بي هيچ سخني . در آغوشت خواهم گريست.......بي آنكه حس كني . در تو ذوب خواهم شد ...........بي هيچ حرارتي . اين گونه شايد احساسم نميرد
+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
میخواهم از عمق تنهایی هایم بنویسم...از بی وفایی دوستانی که دم از وفا و پیمان میزدند و شکستند...آری شکستند آنچه که لایق شکستن نبود... Roya / 1387.11.28 + نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
فارغ از بود و نبود زیر این چرخ کبود زیر این سقف بلند به نام حضرت عشق من. گرم محبت تو دل تو گرم امید رخ تو محمل شرم چشم من چشم تمنا من و تو دیده به هم دوخته بودیم آن روز فارغ از همهمه ی وحشی شهر صبورانه تو را در خلوت شب هایم فریاد زدم من حضور هستی ام را در چشمانت دیدم تا سرود عشقمان را با عشق بسازیم و سوختم و... ساختم با من بمان... + نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
مي نويسم از تو، از تو اي پاك ترين ، تازه ترين نغمه ي عشق تو كه سر سبز ترين منظره اي ، تو كه سرشار ترين عاطفه را ، نزد تو پيدا كردم وتو كه سنگ صبورم هستي ؛ در تمام لحظاتي كه خدا شاهد اندوهم هست به تو مي انديشم و به تو مي بالم و از تو مي گيرم ، هر چه انگيزه درونم دارم روزها مي گذرد ، عشق ما رو به خدايي شدن است رو به برتر شدن از هر حسي ، كه در اين عالم خاكي پيداست دوستت مي داشتم از همين نقطه ي خاكي تا عرش دوستت مي داشتم از زمين تا به خدا "خيلي دوستت مي داشتم
+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
چی بگم ازکجا بگم،دردمو با کیا بگم ؟ بهتره که دم نزنم،حرفی از عشقم نزنم از عشقی که گم شد و رفت ، عاشق مردم شد و رفت عشقی که بی فروغ نبود ، برای من دروغ نبود بغض نشسته تو گلوم ،وقتی نشستی روبروم من از خودم چرا بگم، می خوام از اون چشا بگم خیره تو چشم مست تو ،دست میدم به دست تو دل از زمونه می کنم، حرف دلم رو می زنم چه حالتی داره چشات، نرگس بیمار چشات چشم تو خوابم می کنه ، مست و خرابم می کنه وقتی نشستی رو به من ،از عاشقی بگو به من بزار چشات دل ببره ، این جوری باشه بهتره ... + نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
...من براي تو در دفتر طبيعت يادگارها نوشته ام و در گوشه و کنار رازها گفته ام و تو هر گاه خواسته باشي ميتواني با يک نگاه ياد مرا تجديد کني. اگر باور نداري يک شب مهتاب به آسمان بنگر،به ستارگان بيشمار خيره نگاه کن،افکارت را از اينجا و آنجا مراجعت ده و روحت را آزاد بگذار...آن وقت خطوط نوراني را که در آسمان نقش بسته اند بخوان و در قلبت نگاهدار؛ تعجب مکن،من هم در آن لحظه صورت تو را در ماه مي بينم...اگر هم خسته شدي به صداي مرغ شب گوش ده و با آنچه که از من براي تو فاش مي کند بينديش،يک روز صبح کمي زودتر برخيز،تبلي مکن،پنجره را باز کن و به گلهائي که تازه شکفته اند نگاه کن،کمي بيشتر بنگر و يک يادگار ديگر هم از من بخوان و هرگز فراموش مکن، و اگر احياناً گل سرخي در ميانشان ديدي به قلبت بگو تا به تو بگويد : اين هم يادگار قلب اوست!... غروب. آن وقت که خورشيد از آسمان قهر مي کند تو هم از همه قهر کن، از اطاقت بيرون بيا ، کنار درخت کاج بنشين و دور از چشم ديگران خطوطي را که از لاي برگهاي نازک آن در افق مي بيني بخوان و به خاطر بسپار و به صداي قلبت گوش فرا ده که مي گويد: « اين خطوط را با خون دل نوشته اند » و تعجب مکن اگر بگويد در اين لحظه او سايۀ مبهمي از تو در انتهاي آسمان مي بيند و بعد ، کمي به صداي ريزش برگ درختان گوش فرا ده؛ اين صدا « زبان قلب من است » که براي تو سخن مي گويد ؛ از قلبت بخواه تا براي تو ترجمه کند. « هرگز نمي خواهم که از هم دور شويم » ولي آن وقتيکه سر نوشت وتقدير ما را از هم جدا کرد ، مرا ياد کن؛ و مطمئن باش در هر لحظه اي که ياد من باشي،من هم به ياد تو خواهم بود... ******
ترا دارم دوست به همه خواهم گفت به شرابي که به پيمانه تو ميرقصد
آخرين جرعه اين جام همه مي پرسند چيست در خلوت خاموش کبوترها؟ * * *** * * نه به ابر من مناجات درختان را هنگام سحر به تو مي انديشم،اي سراپا همه خوبي * * *** * * اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز * * *** *
گمگشته
دل من کودکی سبک سر بود
اگر از شهد آتشین لب من
بازهم میتوان به گیسویم
باز هم می دود به دنبالم
زانچه دادم به او مرا غم نیست
کو دلم کودکی که برد و نداد
دگرم آرزوی عشقی نیست «فروغ فرخزاد»
کوچه بي تو مهتاب شبي، باز از آن کوچه گذشتم «فريدون مشري»
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم وه که با این عمر های کوته بی اعتبار آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر بی مونس و تنها چرا ؟
+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت
|
|
|