تبليغاتX
رویا در حقیقت

پرسید کدام راه نزدیک تر است؟

گفتم به کجا؟

گفت به خلوتگه دوست!

گفتم: تو مگر فاصله ای میبینی بین آن کس که دل ما همه منزلگه اوست...

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |

 امروز بیناتر از من کیست که ترا میبینم؟

شنواتر از من کیست که سخن ترا میشنوم؟

و گویاتر از من کیست که از تو سخن میگویم؟

و داراتر از من کیست که ترا دارم؟

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |

  آن حس زیبایی ست که در تاریکی صحرا،زمانیکه هراس مرگ میدزدد سکوتم را،

یکی مثل نسیم دشت میگوید:

کنارت هستم ای تنها...

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |

                                         مسافر غریبه یه راه بی نشونم 

          میخوام برم گم بشم اینجا دیگه نمونم

                                        هوای اینجا واسه نفس کشیدن کمه

                                                   برای زخم کهنه رها شدن مرحمه

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |

سهراب گفت: تا شقايق هست زندگي بايد کرد...
گفتم سالهاست در پي يک شقايقم... من شقایقی نمیبینم!
گفت: چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد!
.
.
.
چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد؟...!


دوستی پرسید چه جوری باید چشمامون رو بشوریم؟
جواب: ما باید در دیدن های خودمون  تجدید نظر کنیم و دیوار آموخته ها و شنیده ها و عادت ها رو فرو بشکنیم.
آندره ژید نویسنده ی فرانسوی میگه: "بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چه بدان مینگری"

دکتر علي شريعتي: "در دنيايي که همه به دنبال چشمان زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش "

درون زندگی همه ی ماها بدون شک شقایقی هست اگر چه کوچک. آخه خدا خودش به بندش فرموده از تو حرکت از من برکت. خدا خودش فرموده تو یه قدم به طرفم بیا تا من 10 قدم بسوی تو بیام. پس شقایق هرکس بسته به حرکت خود ما آدما داره و البته جنبمون. اگه جنبه و درک شقایق ها رو داشته باشیم، شقایقی هم هست و خدایی که در این نزدیکی ست.
فقط کافیه بُعد نگاهامون رو تغییر بدیم. کافیه یه جور دیگه به زندگی نگاه کنیم. کافیه فقط بدیها رو نبینیم. فقط نقص ها و کمبودها رو نبینیم.
کافیه به یاد بیاریم واسه چی بدنیا اومدیم. کافیه به یاد بیاریم که ما واسه آسایش دنیا نیومدیم واسه آزمایش اومدیم.
کافیه مفهوم زندگی رو خوب درک کنیم. اونوقت میفهمیم: " زندگی با همه وسعت خویش، محفل ساده غم خوردن نیست...زندگی خوردن و خوابیدن
نیست...اضطراب و هوس و دیدن و نادیدن نیست...زندگی جنبش و جاری شدن است، از تماشاگه آغاز حیاط تا به جایی که خدا میداند... "

یعنی نه آسایش مطلق و نه سختی مطلق. چرا که دنیا مطلق نیست. دنیا ناقصه. پس اگه بدنبال مطلقیم باید جای دیگه ای رو در نظر بگیریم.اما از همین جا باید شروع کرد. از همین پل دنیا باید عبور کرد با همه سختی ها و آسونی هاش تا به مطلق اصلی رسید! تا به بی نهایت رسید! تا به آسایش ابدی رسید...!
چشمها رو باید شست جور دیگر باید دید...

*زندگي پرماجراي سوفيا لورن، خود به يک فيلم‌نامه‌اي غريب‌شباهت دارد: او "بچه‌‌ي نامشروعي" بود که با مادرش، در يکي از محله‌هاي فقيرنشين ناپل زندگي مي‌کرد و امروز، جهان سينما به داشتن چنين ستاره‌اي افتخار مي‌کند!
نکته: گاهي وقتها ما در مواجهه با بحرانها، لازم است که در خودمان تغييراتي ايجاد کنيم. لازم است که طرز تفکر خودمان را تغيير دهيم. لازم است
نزد مشاور و روانشناس برويم. وقتي روي خودمان کار کنيم، کم کم آن بحران در ذهن ما رنگ مي بازد و به يک خاطره تبديل مي گردد. به خاطر داشته باشيد که بحران در يک لحظه يا در دوره اي خاص و موقتي اتفاق مي افتد. اين ذهن ماست که آن را کشدار كرده و در لحظات متمادي در خود زنده نگاه مي دارد.
اساسا ، خوشبختي فرزند نامشروع حماقت است. همه کساني که در جست و جوي خوشبخت بودن هستند بي خود تلاشي در بيرون از خويش نکنند اگر
بتوانند " نفهمند" مي توانند " خوشبخت " باشند. (علي شريعتي)

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |
امروز برای چندمین بار سعی کردم واسه یکبار هم که شده از ته دلم یه نفس عمیق بکشم.اما انگار دوباره مانع های همیشگی مثل سد راه گلومو بستنو نذاشتن این کار به انجام بکشه.مثل همیشه...
حالا این موانع چین از کجا اومدن خودم هم گاهی میمونم!

از مرور خاطرات همیشه هراس داشتم چون چیزای خوبی یادم نمیاد.تا بوده همیشه زندگیم با حوادث نه چندان خوبی همراه بوده. شاید اونقدر زیاد که اگه گه گاهی یه اتفاق خوب هم واسم رخ بده و بشه خاطره، اون خاطرات بد مثل ابرای پاییزی جلوشو میگیرن و نمیذارن خودشو نشون بده و لبخندی حاصل از رضایت عمر چند سالم بر لبانم نقش ببنده...

هـــــــــــی چه دنیای خسیسیه. تا میایم عادت کنیم به چیزی یا کسی که وجودش واسمون لازمه و بهمون آرامش و امید میده ازمون میگیره.

چند روزه که باز یاد خاطره ی تلخ  سال گذشته م میفتم و اون موقع دیگه نه رویایی میشناسم و نه حقیقتی.
نه چرا راستی تا بوده یک حقیقت تلخ رو به یاد داشتم و واسم شناخته شدست...مرگ! شاید از چشم دیگران پایان همه چیز باشه اما از دید من آغازه. یک
تولده. تولدی دوباره...تلخه و چون تلخه حقیقته! چرا که حقیقت تلخه.
اما حقیقت تلخه واسه اونایی که ازش گریزونن اگه خواهانش باشی و چشم به راهش اون موقعست که دیگه تلخی وجود نداره.میشه شیرین! به شیرینیه یک
رویا!
...

دلم گرفته نمیدونم چرا مثه اینکه باز قاطی کردم.خدایا...

 

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |
و اما تو ای آغاز همه هستی و ای کسی که وجودت مطلقست. وجودی که هیچ چیز و هیچ کسی نمیتواند آنرا از ما دریغ کند مگر آنکه خود خواهان آن باشی... مرا دریاب! دریاب ای بهترین که من تنها و غریبم و اگر با من بمانی تنهایی معنایی در ذهن خسته ی من ندارد.

کمکم کن! کمکم کن تا آن باشم که تو خواهی. من عاشق توام و به امید وصلت تمام شب را با آن سیاهی طی میکنم تا سپیده سر زند و آنگاه از روز با آن روشنی که از عظمت خورشید تو دارد میگذرم تا قریب تو شوم.
 اما اندکی صبر کن! تو نزدیکی... تو را حس میکنم! آری تو را با بند بند وجودم حس میکنم! تو از هر چیز و هر کسی به من نزدیک تری! کافیست چشمانم
را ببندم و با چشم دل بنگرم.آری دل چرا که عاشق را با چشم ظاهر کاری نیست...
آری تو قریبی.قریب بنده ات. این بر ماست که باید سوی تو درآئیم تا خدایی شویم!

و اما یاد توست که مرا آرامش میبخشد و امید زندگانی میدهد و نفسی به عمیقی عمیق ترین دریاها و حتی بیشتر...
ای مهربان ترینم به فریادمان برس. چرا که جز تو فریاد رسی نمیبینم...

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |

خداوندا !

مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم

با این تفاوت که من فقیرم و تو غنی

 پس مرا درياب

و به سوي خويش بازگردان 

دستان مهربانت را بگشا 

که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...


 

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |
 آره زندگيمو باختم توي غربت کلبه ساختم
    خسته و بي کس و تنها با بديها دنيا ساختم
       آره قلب من شکسته ، دل به اين دنيا نبسته
          اي خدا خودت گواهي ، دل من دل به تو بسته
             آره از دنيا بريدم ،گاهي از دلم کشيدم
                که چرا مثه يه قطره از رو برگ غم چکيدم
                   آسمون پر از ستارست، هر کسي ستاره داره
                       ولي حيف ستاره ي من، بي فروغ جون نداره
                           توي اون شباي تلخم، گريه شد مرحم دردم
                              اي فلک اي چرخ بي رحم،من نمردم از استوارم

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |

 هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد... 

         

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |

 بی آنکه بداني. دوستت خواهم داشت ................بي آنكه بگويم . درد دل خواهم گفت............بي هيچ كلامي . گوش خواهم داد ....................بي هيچ سخني . در آغوشت خواهم گريست.......بي آنكه حس كني . در تو ذوب خواهم شد ...........بي هيچ حرارتي . اين گونه شايد احساسم نميرد

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |

میخواهم از عمق تنهایی هایم بنویسم...از بی وفایی دوستانی که دم از وفا و پیمان میزدند و شکستند...آری شکستند آنچه که لایق شکستن نبود...
و چرا و چرا بستند آن چه را که پسش گسستند؟ مگر نه این است که دوستی ارزشی والا دارد؟ پس چرا حرمت نمی دارند؟ چرا؟
من از تنها بودن گله مند نیستم چرا که همدمی بس مهربان تر از مخلوقات دنی دارم. من از تنها شدن گله دارم و این دو با هم تفاوتی بسیار دارند. زیرا کسی که از عزل تنهاست، تنهاست. لیک کسی تنها میشود که دوستی سوی او آید و با او عهد ماندن بندد و پس آن بشکند...
و تنها شوم من در اوج غم و بی وفایی دوست... دوستی که لایق واژه ی دوستی نیست...
براستی که یار حقیقی همان ست که هست. زیرا تنها اوست که جاوید و ماندنی ست و نمیشکند عهدی را که با او بندی و دلی را که سوزان او قرار میدهی و تنها نمیگذارد کسی را که در دلش عشق اوست.
 پس براستی تنهاست آن کس که دل به یار مجازی میبندد... و چه پست است کسی که دم از تنهایی بزند در حالیکه یاری با آغوش گرم در مشتاق اوست... یاری که تنها نمیگذارد لیک تنهاست و یکتاست و قابل ستایش.
معبودا دوستت دارم چرا که دوست میداری بنده ی حقیرت را. دوستت دارم چرا که با منی در تمام لحظه ها و ثانیه های عمرم...
معبودا بسیار خرسندم زیرا کسی چو تو دارم که میتوانم از عمق جان دوستش بدارم...
پس مرا به حال خود لحظه ای وا مگذار. دور بدار از یاران مجازی که از عهد بستن تنها شکستن آموخته اند.
و من هرگز تنها نیستم تا زمانی که به تو ایمان دارم و تو مرا لایق بندگی میدانی.
دوستت دارم ای کسی که تمام هستی و وجودم از آن اوست...

 Roya / 1387.11.28

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |

فارغ از بود و نبود زیر این چرخ کبود زیر این سقف بلند به نام حضرت عشق من. گرم محبت تو دل تو گرم امید رخ تو محمل شرم چشم من چشم تمنا من و تو دیده به هم دوخته بودیم آن روز فارغ از همهمه ی وحشی شهر صبورانه تو را در خلوت شب هایم فریاد زدم من حضور هستی ام را در چشمانت دیدم تا سرود عشقمان را با عشق بسازیم و سوختم و... ساختم  با من بمان...

 

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |

مي نويسم از تو، از تو اي پاك ترين ، تازه ترين نغمه ي عشق تو كه سر سبز ترين منظره اي ، تو كه سرشار ترين عاطفه را ، نزد تو پيدا كردم وتو كه سنگ صبورم هستي ؛ در تمام لحظاتي كه خدا شاهد اندوهم هست به تو مي انديشم و به تو مي بالم و از تو مي گيرم ، هر چه انگيزه درونم دارم روزها مي گذرد ، عشق ما رو به خدايي شدن است رو به برتر شدن از هر حسي ، كه در اين عالم خاكي پيداست دوستت مي داشتم از همين نقطه ي خاكي تا عرش دوستت مي داشتم از زمين تا به خدا "خيلي دوستت مي داشتم

 

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |

 چی بگم ازکجا بگم،دردمو با کیا بگم ؟

                     بهتره که دم نزنم،حرفی از عشقم نزنم                       

 از عشقی که گم شد و رفت ، عاشق مردم شد و رفت 

عشقی که بی فروغ نبود ، برای من دروغ نبود

بغض نشسته تو گلوم ،وقتی نشستی روبروم

من از خودم چرا بگم، می خوام از اون چشا بگم

خیره تو چشم مست تو ،دست میدم به دست تو

دل از زمونه می کنم، حرف دلم رو می زنم

چه حالتی داره چشات، نرگس بیمار چشات

چشم تو خوابم می کنه ، مست و خرابم می کنه

وقتی نشستی رو به من ،از عاشقی بگو به من

بزار چشات دل ببره ، این جوری باشه بهتره

...

 

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |
...من براي تو در دفتر طبيعت يادگارها نوشته ام و در گوشه و کنار رازها  گفته ام و تو هر گاه خواسته باشي ميتواني با يک نگاه ياد مرا تجديد کني.
اگر باور نداري يک شب مهتاب به آسمان بنگر،به ستارگان بيشمار خيره نگاه کن،افکارت را از اينجا و آنجا مراجعت ده و روحت را آزاد بگذار...آن وقت خطوط نوراني را که در آسمان نقش بسته اند بخوان و در قلبت نگاهدار؛
تعجب مکن،من هم در آن لحظه صورت تو را در ماه مي بينم...اگر هم خسته شدي به صداي مرغ شب گوش ده و با آنچه که از من براي تو فاش مي کند بينديش،يک روز صبح کمي زودتر برخيز،تبلي مکن،پنجره را باز کن و  به گلهائي که تازه شکفته اند نگاه کن،کمي بيشتر بنگر و يک يادگار ديگر هم از من بخوان و هرگز فراموش مکن، و اگر احياناً گل سرخي در ميانشان ديدي به قلبت بگو تا به تو بگويد : اين هم يادگار قلب اوست!...
غروب. آن وقت که خورشيد از آسمان قهر مي کند تو هم از همه قهر کن، از اطاقت بيرون بيا ، کنار درخت کاج بنشين و دور از چشم ديگران خطوطي را که از لاي برگهاي نازک آن در افق مي بيني بخوان و به خاطر بسپار و به صداي قلبت گوش فرا ده که مي گويد: « اين خطوط را با خون دل نوشته اند » و تعجب مکن اگر بگويد در اين لحظه او سايۀ مبهمي از تو در انتهاي آسمان مي بيند و بعد ، کمي به صداي ريزش برگ درختان گوش فرا ده؛
اين صدا « زبان قلب من است » که براي تو سخن مي گويد ؛ از قلبت بخواه تا براي تو ترجمه کند.
« هرگز نمي خواهم که از هم دور شويم » ولي آن وقتيکه سر نوشت وتقدير ما را از هم جدا کرد ، مرا ياد کن؛
و مطمئن باش در هر لحظه اي که ياد من باشي،من هم به ياد تو خواهم بود...

                                                                ******

      

  ترا دارم دوست

 به همه خواهم گفت
  به نسيمي که گذر خواهد کرد،
           به شهابي که درخشيد به شب،
  به شب روشن پاک،
                 به سپيدار بلند،
  به پرستو. که غمين ترک کند لانه خويش،
                        به همه خواهم گفت.
                    

                                              
                                 

       به شرابي که به پيمانه تو ميرقصد
  و ترا مست کند شب همه شب،
             من به هر کوچه که تو مي گذري،
  کوچه هائي که پر از خاطره است
                     به همه خواهم گفت
  که ترا دارم دوست،که ترا دارم دوست.

                                                         
                                                            «مهري زنجبيلي فرد»
                                                            

آخرين جرعه اين جام

 همه مي پرسند
 چيست در زمزمه مبهم آب؟                                                       
   چيست در همهمه دلکش برگ؟                                                   
     چيست در بازي اين ابر سپيد؟
       روي اين آبي آرام بلند
          که ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
              
        * * *** * *

           چيست در خلوت خاموش کبوترها؟                       
        چيست در کوشش بي حاصل موج؟
    چيست در خنده جام
  که تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري                           

               * * *** * *

نه به ابر
  نه به آب
     نه به برگ
       نه به اين آبي آرام بلند
          نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام                                   
             نه به اين خلوت خاموش کبوترها
                من به اين جمله نمي انديشم                                               
                            
                     * * *** * *                                                           

                من مناجات درختان را هنگام سحر
             رقص گل يخ را با باد
          نفس پاک شقايق را در سينه کوه
        صحبت چلچله ها را با صبح
      نبض پايبنده هستي را در گندم زار
    گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
  همه را مي شنوم. ميبينم.
من به اين جمله نمي انديشم
            
                            * * *** * *

به تو مي انديشم،اي سراپا همه خوبي                    
 تک و تنها                                                             
  به تو مي انديشم
    همه وقت ، همه جا...
       من به هر حال که باشم ، به تو مي انديشم
         تو بدان اين را
           تنها تو بدان
              تو بيا                                                               
                تو بمان با من
                   تنها تو بمان.
                       جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
                          من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند.

                                     * * *** * *

                         اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز
                 ريسماني کن از آن موي دراز
           تو بگير ، تو ببند ، تو بخواه                                                         
      پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان                                                                  

                                         * * *** *                                                   
تو بمان با من
  تنها تو بمان
    در دل ساغر هستي تو بجوش
       من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست
         آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
                                                       
                                                 «  فريدون مشيري  »                           
                                                                     

            گمگشته


من به مردی وفا نمودم و او    
  پشت پازد به عشق و امیدم
   هر چه دادم به او حلالش باد
     غیر از آن دل که مفت بخشیدم                                            

                                              

دل من کودکی سبک سر بود
 خود ندانم چگونه رامش کرد
   او که می گفت دوستت دارم
     پس چرا زهر غم به جامش کرد                                          

                                                            

 اگر از شهد آتشین لب من                    
 جرعه ای نوش کرد و شد مست
   حسرتم نیست زانکه این لب را                                                     
     بوسه های نداده بسیار است                                                           

                                          
باز هم در نگاه خاموشم                                                              
  قصه های نگفته ای دارم
    باز هم چون به تن کنم جامه
      فتنه های نهفته ای دارم

 

بازهم میتوان به گیسویم
  چنگی از روی عشق و مستی زد                              
     باز هم میتوان در آغوشم                       
        پشت پا بر جهان هستی زد                   

                                      

باز هم می دود به دنبالم
 دیدگانی پر از امید و نیاز
    باز هم با هزار خواهش  گنگ،
       می دهندم بسوی آواز

                                                
باز هم دارم آنچه را که شبی ،
  ریختم چون شراب در کامش                                                       
    دارم آن سینه را که او میگفت،
      تکیه گاهی است  بهر آلامش    

                                          

زانچه دادم به او مرا غم نیست
  حسرت و اضطراب و ماتم نیست
    غیر از آن دل که پر نشد جایش                                                         
       به خدا چیز دیگرم کم نیست

                                                                  

کو دلم کودکی که برد و نداد
  غارتم کرد، داد میخواهم
     دل خونین مرا چه کار آید                                    
       دلی آزاد و شاد میخواهم                                                             

                                                            

دگرم آرزوی عشقی نیست
  بی دلان را چه آرزو باشد
     دل اگر بود باز می نالید
        که هنوزم نظر به او باشد                                 

                                                         
او که از من برید و ترکم کرد
  پس چرا پس نداد آن دل را
     وای بر من که مفت بخشیدم
       دل آشفته حال غافل را
                    

        «فروغ فرخزاد»                                                                     
                                           *****************************                    

 کوچه

    بي تو مهتاب شبي، باز از آن کوچه گذشتم        ‎
همه تن چشم شدم، خيره بدنبال تو گشتم
    شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم       
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
     در نهانخانه جانم، گل ياد تو درخشيد       
باغ صد خاطره خنديد
                   عطر صد خاطره پيچيد                    
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم    
      پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم        
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم‎‍
       تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت         
من، همه محو تماشاي نگاهت
       آسمان صاف و شب آرام     
  بخت خندان و زمان رام
       خوشه ماه فرو ريخته در آب    
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
      شب و صحرا و گل و سنگ 
    همه دلداده به آواز شب آهنگ
       يادم آمد، تو به من گفتي از اين عشق حذر کن ! 
     لحظه اي چند بر اين آب نظر کن
                             آب آئينه عشق گذران است                          
           تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است    
        باش فردا که دلت با دگران است!     
   تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن!
        با تو گفتم حذر از عشق ندانم   
     سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم
                     روز اول که دل من به تمناي تو پر زد              
       من نه رميدم، نه گسستم
        باز گفتم که : تو صيادي و من آهوي دشتم    
     تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
       حذر از عشق ندانم، نتوانم 
      اشکي از شاخه فرو ريخت
       مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
       اشک در چشم تو لرزيد
       ماه بر عشق تو خنديد
      يادم آمد که دگر از تو جوابي نشنيدم
      پاي در دامن اندوه کشيدم
       نه گسستم، نه رميدم
    رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
      نگرفتي دگر از آن عاشق آزرده خبر هم
      نکني ديگر از آن کوچه گذر هم
  بي تو اما، به چه حالي من از آن کوچه گذشتم

                                                             «فريدون مشري»   
                                                         **    ********  **                                                               

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

                                    
                                               «استاد شهریار»    
                                              

+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |
 
فروردین اردیبهشت خرداد
تیر مرداد شهریور
مهر آبان آذر
دی بهمن اسفند
+ نوشته شده توسط رویا در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM